توضیحات
بخشی از کتاب:
در خیابانهاى لندن، چهره فقر و فلاکت را به راحتى مىتوان دید، در طول پنج دقیقه پیادهروى، انسان چنین صحنههاى فقیرنشین را در تمام نقاط شهر مشاهده مىکند. منطقهاى که کالسکه در آن حرکت مىکرد، حلبىآبادى بىپایان بود. خیابانها را مردمى جدید از نژاد متفاوت، قدکوتاه و ضعیف و لاغر پر کرده بودند. چند مایل راه رفتیم که همهاش نکبت و بدبختى و خانههاى گِلى بود. هر چند وقت یکبار، زن یا مرد مستى دیده مىشد که با سروصدا و عربدهکشى مسیر را مسدود مىکرد. در بازار، مردان پیر تلوتلوخوران و زنها در زبالههاى گلآلود دنبال سیبزمینى گندیده، لوبیا و سبزى مىگشتند، در همین حال بچههاى کوچک چون انبوه مگسها دور میوههاى لهیده جمع شده و دستشان را تا شانه در میوههاى گندیده فرو برده آنها را برداشته و با حرص و ولع مىبلعیدند.
در تمام طول مسیر یک کالسکه ندیدم، بچهها دنبال و اطراف کالسکه طورى مىدویدند که انگار براى اولین بار آن را مىدیدند. تا آنجایى که چشم مىتوانست ببیند، دیوارهاى خشتى یکدست، پیادهروهاى کثیف و خیابانهاى پر جمعیت دیده مىشدند؛ من براى اولین بار از دیدن همچون جمعیتى وحشتزده شدم. این ترس شبیه ترس از دریا و ازدیاد بدبختى بود. خیابان به خیابان، مانند امواج فراوان و خروشان دریا اطراف مرا گرفته بودند و تهدید به غرق کردن مىکردند.