توضیحات
بخشی از کتاب:
شام را خوردم و پیاده به مهمانخانه پدرم رفتم. ساعت نه به آنجا رسیدم. در اتاق پدرم که رفتم، گفتند در سالن پایین است. از پلهها پایین آمدم. در را که باز کردم دیدم کاتوشکا پهلوى پدرم نشسته است. پیشخدمت داشت شیشههاى شراب را برمىداشت و شیشههاى تازه مىگذاشت. پدرم صورتش را از ته تراشیده بود. کاتوشکا لباس آبى رنگ تنش بود. قشنگتر از همیشه به نظرم آمد. فورى بیرون آمدم. روى کارتم چیزى به کاتوشکا نوشتم و به پیشخدمت دادم که به او بدهد.
«کاتوشکاى عزیزم، از من خواهش کرده بودى که پدرم را به تو معرفى کنم، همان است که سر میز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش کرده بودى که عقیدهام را راجع به شوهر تازهاى که مىخواهى انتخابکنى بگویم. بسیار خوب شوهرى است، ترا خوشبخت مىکند. ف.»
به صاحب مهمانخانه گفتم: «چمدان مال آن مردى است که پهلوى آن خانم نشسته است.»