توضیحات
بخشی از کتاب:
بعد از آخرین باری که «یادداشتهای مرد فرزانه» را خواندم، آن را از هواپیما پرت کردم بیرون.
بنا بر آموختههایم، که در کتاب «اوهام» شرحشان دادهام، پرسشی را در ذهنم مطرح میکردم، چشمانم را میبستم، کتاب را باز و نیت میکردم صفحهی چپ را بخوانم یا راست را.
همیشه هم پاسخم را دریافت میکردم. ترس با یک لبخند محو میشد و درک ناگهانی، شک و تردید را برطرف میکرد. هر بار با مطالبش دلگرم و مشغول میشدم.
تا آن روز تیره و تار که کتاب را با اعتماد و با این پرسش باز کردم: «چرا دوستم دونالد شیمودا با چنین مرگ احمقانهای از دنیا رفت، در حالی که هنوز نکتههای زیادی میدانست که میتوانست به آنان که نیازمند دانستناند، بیاموزد».
چشمانم را باز کردم و پاسخ را خواندم:
شاید
همهی مکتوبات این دفتر
خطا باشند.
دنیا روی سرم خراب شد. داشتم از عصبانیت منفجر میشدم. من برای کمک به سراغش رفته بودم و این جواب را به من میداد؟ تا جایی که میتوانستم کتاب را به دورترین نقطه پرتاب کردم. صفحات کتاب بالای یونجهزاری بی نامونشان در ایالت آیووا به پرواز درآمدند و با حرکتی آهسته به پاییندست رفتند، و برای همیشه لابهلای علفهای هرز گم شدند. از آن منطقه پرواز کردم و دیگر هرگز به آنجا باز نگشتم.
کتابچه و آن صفحهی زجرآور و آزارنده برای همیشه رفته بود.
20 سال بعد بستهای به آدرس ناشرم به دستم رسید. در بسته یک یادداشت بود:
«ریچارد باخ عزیز! وقتی مشغول شخم زدن مزرعهی سویای پدرم بودم، این را پیدا کردم. زمانی در این مزرعه، یونجه کاشته میشد و پدرم گفته بود شما یک بار همراه مردی که کشته شد و گفته میشد آدم عجیبی بود، در آنجا فرود آمده بودید. بنابراین به گمانم سالهاست این کتاب در آن زیرها پنهان بوده و کسی آن را پیدا نکرده. به هر حال آسیب چندانی ندیده و چون فکر میکنم متعلق به شماست، آنرا برایت میفرستم تا اگر هنوز زندهای، به دستت برسد.»